تبلیغات
var mihanpop_user_id = 137; نقش هستی ܓ✿ܓ♥●•٠·˙ - داستان کوتاه و زیبای مادر نابینا
بسم الله الرحمن الرحیم ولله مُلکُ السَموات ِوَ الارض والی الله المَصیر آیه43 النور
این داستان کوتاه خیلی قشنگ حتما ببینین

                    نظرتون رو راجع بهش بنویسید.    

   به نظرمن عالیه.  






مادر من فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر بودم... اون همیشه مایه خجالت من بود.

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
.
یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره.

خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور تونست این کار رو با من بکنه؟

به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم و فوراً از اونجا دور شدم!

روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو... مامان تو فقط یک چشم داره.

فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم. کاش زمین دهن وا میکرد و منو... کاش

 مادرم یه جوری گم و گور میشد...

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری؟

اون هیچ جوابی نداد...

حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم، چون خیلی عصبانی بودم.

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت.

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم.

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم.

اونجا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی...

از زندگی، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم.

تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من.

اون سال ها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو.

وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو

 دعوت کرده که بیاد اینجا، اونم بی خبر.

سرش داد زدم: "چطور جرأت کردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!" گم شو از اینجا!

 همین حالا.

اون به آرامی جواب داد: "اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم" و بعد

 فوراً رفت و از نظر ناپدید شد.

یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور برای شرکت در جشن تجدید دیدار دانش

 آموزان مدرسه.

ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم.

بعد از مراسم، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون؛ البته فقط از روی کنجکاوی.

همسایه ها گفتن که اون مرده
.
ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم.

اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن
.
ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فکر تو بوده ام، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم

 و بچه ها تو ترسوندم،

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا.

ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تو رو ببینم.

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متأسفم.

آخه میدونی... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی.

به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم
.
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو.

برای من افتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل

 ببینه.

با همه عشق و علاقه من به تو
...



طبقه بندی: مطالب زندگی،

تاریخ : یکشنبه 29 تیر 1393 | 04:08 ب.ظ | نویسنده : زینب صابر | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.