تبلیغات
var mihanpop_user_id = 137; نقش هستی ܓ✿ܓ♥●•٠·˙ - اشعارزیبای استاد جعفری عزیز(2)
بسم الله الرحمن الرحیم ولله مُلکُ السَموات ِوَ الارض والی الله المَصیر آیه43 النور





باران گرفت وروسری اوتلیس شد


چشمم به او و مشق شبم خیس خیس شد


بردم كتاب خودكه كندچتربرسرش


آب ازسرم گذشت وبه خونم حریص شد


راهی نبودراه فرارم درآن حضور


تیرم به عشق آمدوغم كاسه لیس شد


شدواضحم كه عشق دهدكار دست من


روزم به رنگ آن شب یلدای گیس شد


شعرم گرفت وشاعردرباراوشدم


یعنی چه خوب كاردلم راس وریس شد


چیزی نگفت جزكه خدا حافظم نمود


طوری سهاكه طاقت من ریس ریس شد


اورفت ومن به رنگ لبانش گریستم


آری دلم شكسته دل این حدیث شد 

 





کسی به شهر من آمد شبی صدایم کرد

تمام دل شد و بی تاب لحظه هایم کرد

منی که از سخن عشق طفره می رفتم

مرا شنید و به عاشق شدن رضایم کرد

اگر چه گفت فقط یک دو بیتی از چشمش

هزار بال کبوتر پر از رهایم کرد

چو دید واژه به واژه به نام او هستم

لبش گزید و صمیمانه امضایم کرد

هنوز رمز الفبای او نمی دانم

عجیب مثل نگاهش غزلسرایم کرد !

نبود یک سر سوزن به گفته اش تردید

برای کوچه و بازار خوب معنایم کرد

به باغ خانه «سها» او بلاکشی می خواست

همین همین که مرا برد و رو نمایم کرد



اودرگذرم نشست ومن در گذرش


اوكوچه به كوچه رفت ومن پشت سرش


این كوچه عجیب پیچ وتابی دارد


اورفته و من هنوز هم دربه درش




مگو اسرار خویش

             

در پناهِ سایه ی خود هم مگو اسرار خویش
کاین بظاهر دوست هم ، در شب ترا همراه نیست


منکه نازکتر زگل ، آزرده می سازد دلم
کی دلم راضی شود ، با گل بیازارم ترا ؟!



گرپُرسی ام به عمر ، کجا خنده کرده ای ؟
گویم دمی ، که در پیِ همدم ، گریستم



از حنجرت مدام ، قلم ، خونِ دل چکد
ای سروِ سر بریده ، تو قربانِ کیستی ؟


ازآن در اوجِ سلامت به کلبه ی خویشم
که خانه ی احدی را نکرده ام ویران



رسم و راهِ مکه رفتن ، قصد قربت با خداست
کاش می شد در دیارِ خویشتن حاجی شویم !



مرو به مکه و قلبِ شکستگان در یاب
که مکه در دلِ افتادگان توانی یافت


گریه ی تلخِ یتیمان ، تشنه ی لبخندِ توست
بر سرِاین دشتِ سوزان ، سایه ی بخشنده باش



سراغِ منزلِ لیلی وشان کسی گیرد
که ذره ذره وجودش ز خاکِ مجنون است


ز شرمِ آنکه بیازارمت به بُهتِ نگاه
چو غنچه سر به گریبانِ خویشتن دارم



اندکی نیست خلل در قد و در بالایت
تو مگر دستِ خدا در قد و بالا داری ؟!



هر گلی دارید یاران ، بر سرم اکنون زنید
ورنه بر خاکِ مزارم ، بوته های خار هست


هرکجا کردم محبت ، غرقِ محنت شد دلم
یا من این حکمت ندانم ، یا محبت باب نیست !



فدای صورتِ آن طُرفه مهوشی گردم
که در ضمیر و سیره ی او جز صفایِ باطن نیست



گر صفایِ سینه خواهی ، از حسادت دور باش
شعله ی کاهی ، به خاکستر نشانَد باغ را



می توان اشکِ ندامت را شفیعِ خویش کرد
قطره ای باران برویانَد گیاهِ خشک را


در بساطِ بد زبانان ، بی زبانی پیشه ساز
کز میان پرده پوشان ، کس به شأنِ غنچه نیست






 












طبقه بندی: اشعار استاد جعفری،

تاریخ : دوشنبه 1 اردیبهشت 1393 | 08:30 ب.ظ | نویسنده : علیزاده | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.