تبلیغات
var mihanpop_user_id = 137; نقش هستی ܓ✿ܓ♥●•٠·˙ - قدر یک پلک
بسم الله الرحمن الرحیم ولله مُلکُ السَموات ِوَ الارض والی الله المَصیر آیه43 النور


مرد ثروتمندی به کشیش می گوید

نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.

کشیش گفت:

بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم

خوک روزی به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصویر می کنند

 تو خیلی بخشنده هستی.

 زیرا هر روز برایشان شیر وسرشیر می دهی اما در مورد من چی؟ 

من همه چیز خودم را به آنها می دهم از گوشت ران گرفته تا سینه ام را. حتی از موی بدن من برس کفش و ماهوت پاک کن درست می کنند

با وجوداین کسی از من خوشش نمی آید. علتش چیست؟

می دانی

 جواب گاو چه بود؟

جوابش این بود

شاید علتش این باشد که 

"هر چه من می دهم در زمان حیاتم می دهم





زاهدی گفت : جواب چهار کس مرا سخت تکان داد .

اول : مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم که به او نخورد

او گفت : که ای شیخ , خدا میداند که فردا حال چگونه خواهد بود

دوم : مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت . به او گفتم قدم ثابت بردار که نیفتی

او گفت : تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای ؟

سوم : کودکی دیدم چراغی در دست داشت , گفتم این روشنی را از کجا آورده ای ؟

کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت ؛

تو که شیخ شهری بگو روشنایی آن کجا رفت ؟

چهارم : زنی بسیار زیبا در حال خشم از شوهرش شکایت میکرد

گفتم اول رویت را بپوشان بعد حرف بزن

گفت : من که غرق خواهش دنیا هستم که از خود بی خود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاه من بیم داری ؟




ک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت:
"خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"**
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛
مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛
و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.!** **
افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند.
به نظرقحطی زده می آمدند.. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود
و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند.
اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند..**
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد.
خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"** **
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد.
آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!**
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند.
مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"** **
خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد!
می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"** **




طبقه بندی: یادمان باشد،

تاریخ : سه شنبه 30 اردیبهشت 1393 | 04:28 ب.ظ | نویسنده : علیزاده | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.