تبلیغات
var mihanpop_user_id = 137; نقش هستی ܓ✿ܓ♥●•٠·˙
بسم الله الرحمن الرحیم ولله مُلکُ السَموات ِوَ الارض والی الله المَصیر آیه43 النور

بسم الله الرحمن الرحیم

دوستان عزیز عید باستانی نوروز را 

به شما عزیزان تبریک عرض کرده وسال پربرکت وشادی را برایتان آرزومندم.


دوستان برای لود شدن صبور باشید
می تونید روی عکس(کادر ضربدری) کلیک راست وshow pictureرا انتخاب کنید.




تاریخ : سه شنبه 30 اردیبهشت 1393 | 11:07 ب.ظ | نویسنده : علیزاده | نظرات

مدیر وبلاگ لحظه های فیروزه ای متشکرم از این هدیه ی قشنگتون




تاریخ : چهارشنبه 31 اردیبهشت 1393 | 10:56 ب.ظ | نویسنده : علیزاده | نظرات


مرد ثروتمندی به کشیش می گوید

نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.

کشیش گفت:

بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم

خوک روزی به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصویر می کنند

 تو خیلی بخشنده هستی.

 زیرا هر روز برایشان شیر وسرشیر می دهی اما در مورد من چی؟ 

من همه چیز خودم را به آنها می دهم از گوشت ران گرفته تا سینه ام را. حتی از موی بدن من برس کفش و ماهوت پاک کن درست می کنند

با وجوداین کسی از من خوشش نمی آید. علتش چیست؟

می دانی

 جواب گاو چه بود؟

جوابش این بود

شاید علتش این باشد که 

"هر چه من می دهم در زمان حیاتم می دهم





زاهدی گفت : جواب چهار کس مرا سخت تکان داد .

اول : مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم که به او نخورد

او گفت : که ای شیخ , خدا میداند که فردا حال چگونه خواهد بود

دوم : مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت . به او گفتم قدم ثابت بردار که نیفتی

او گفت : تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای ؟

سوم : کودکی دیدم چراغی در دست داشت , گفتم این روشنی را از کجا آورده ای ؟

کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت ؛

تو که شیخ شهری بگو روشنایی آن کجا رفت ؟

چهارم : زنی بسیار زیبا در حال خشم از شوهرش شکایت میکرد

گفتم اول رویت را بپوشان بعد حرف بزن

گفت : من که غرق خواهش دنیا هستم که از خود بی خود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاه من بیم داری ؟




ک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت:
"خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"**
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛
مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛
و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.!** **
افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند.
به نظرقحطی زده می آمدند.. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود
و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند.
اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند..**
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد.
خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"** **
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد.
آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!**
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند.
مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"** **
خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد!
می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"** **




طبقه بندی: یادمان باشد،

تاریخ : سه شنبه 30 اردیبهشت 1393 | 05:28 ب.ظ | نویسنده : علیزاده | نظرات


  ( باز چه دیر آمدی ...)

باز چه دیر آمدی ! ای که نشاط من توئی
بی تو چقدر مُرده ام ! رمز حیات من توئی

 گر تو مرا رها کنی - بی تو شهید می شوم
ای شریانِ زندگی ، آبِ فراتِ من توئی

در دلِ جانمازِ من ، مِهر تو گشته مُهرِ من
هم تو نمازِ روز و شب ، هم صلواتِ من توئی

 هرکه در این دو روز عر ، شیفته ی کسی شود
من به تو دل سپرده ام ، شاخِ نباتِ من توئی

شکر خدا که از خدا، هیچِ دگر نخواستم
شادم ازاین که درجهان، سهم وبراتِ من توئی

 

گرچه تمامِ عالم از حالِ«سها»ست بی خبر
از تو به خویش می رسم،راهِ نجاتِ من توئی



وصف امام علی(ع)

قسم  به   رکنِ  یمانی ، به میم و لا سوگند


به   ناودانِ   طلا ،  بر  خطِ   وَلا    سوگند


به  زندگانِ  عطش  ، هاجر  و به  اسماعیل


به  مروه  تا  به صفا ، سعی  با صفا سوگند


برآن ستاره ی اَسوَد که نقره در گوش است


به  اشکِ  دیده ی  زمزم ، به کربلا سوگند


به وُسعِ  توبه ی  آدم  ،  به بخشش عرفات


به  خونِ   ذبحِ    منیّت   ،  برِ  مِنا   سوگند


به  روحِ  سنگرِ   وحدت    ، مقام ِ  ابراهیم


به گریه ها ، به دعاها ، به سجده ها سوگند


به  آبرویِ   دور  کعت   نماز ،   نزدِ   حَرا


به  نورِ   آیه ی   اِقراَ ،  به مصطفی سوگند


که  نیست  غیرِ  علی (ع)  محرمِ حریمِ خدا


«سها» به  کعبه  قسم ، بر خودِ خدا سوگند

 

شعر ازاستاد جعفری عزیز

            

آیه ی چشمانت

 

دیشب غزلی گفتم ، در سایه ی چشمانت

از روحِ غزل خوش تر ، در مایه ی چشمانت

 

تو خوب ترین شعرم ، در رگ رگِ من بودی

می ریخت ز لب هایم ، آرایه ی چشمانت

 

صد کوچه ترا خواندم ، در گوشِ اقاقی ها

گل بودی و من بودم ، همسایه ی چشمانت

 

می بُرد مرا با خود ، تا خلسه گهِ عرفان

آن حالت معراجی ، آن آیه ی چشمانت

 

دف می زد و کف می زد ، مژگانِ غزل خوانت

صد راز مگو دیدم ، جانمایه ی چشمانت

 

باز آ و مرا امشب ، یک باغ تلاوت کن

ای زمزمه ی باران ، سرمایه ی چشمانت

 

چون چشم « سها » هر شب ، بر بام تو می لغزم

مگذار غمین باشم ، در وایه ی چشمانت

 



               

رفتی که نبینی شب تنها شدنم را

وآن سوختن و رقص سراپا شدنم را


تقویم دلم آن شب و آن گونه ربودی

تا خط بزنی واژه ی فردا شدنم را


آن روز که رفتی کمی از گرد رهم بود

اینک بنگر چهره ی حالا شدنم را


کبریت کشیدی و خود از معرکه رفتی

تا هیچ نبینی تش برپا شدنم را


تا شاخه ی جان پر زد و پیچید شرارم

جز شعله ندانست چلیپا شدنم را


صدبار جهیدم به سر از خانه ی آتش

کس جار نزد آن شب صدجا شدنم را


هی سوختم و سوختم اما تو ندیدی

آن آدم در آتش و حوا شدنم را


پاییز دلم آن شب خاکستری آمد

بر گرد و ببین صحنه ی رسوا شدنم را


ای کاش دلت در رگ مجنون گذری داشت

تا خوب بدانی تب لیلا شدنم را


یک حاشیه مانده ست ز خون نامه ی شعرم

بنویس « سها » قصه ی شیدا شدنم را

مگو اسرار خویش

             

در پناهِ سایه ی خود هم مگو اسرار خویش
کاین بظاهر دوست هم ، در شب ترا همراه نیست


**********


منکه نازکتر زگل ، آزرده می سازد دلم
کی دلم راضی شود ، با گل بیازارم ترا ؟!


**********


گرپُرسی ام به عمر ، کجا خنده کرده ای ؟
گویم دمی ، که در پیِ همدم ، گریستم


***********


از حنجرت مدام ، قلم ، خونِ دل چکد
ای سروِ سر بریده ، تو قربانِ کیستی ؟


**********


ازآن در اوجِ سلامت به کلبه ی خویشم
که خانه ی احدی را نکرده ام ویران


**********


رسم و راهِ مکه رفتن ، قصد قربت با خداست
کاش می شد در دیارِ خویشتن حاجی شویم !


**********


مرو به مکه و قلبِ شکستگان در یاب
که مکه در دلِ افتادگان توانی یافت


**********


گریه ی تلخِ یتیمان ، تشنه ی لبخندِ توست
بر سرِاین دشتِ سوزان ، سایه ی بخشنده باش


**********


سراغِ منزلِ لیلی وشان کسی گیرد
که ذره ذره وجودش ز خاکِ مجنون است


**********
ز شرمِ آنکه بیازارمت به بُهتِ نگاه
چو غنچه سر به گریبانِ خویشتن دارم


**********


اندکی نیست خلل در قد و در بالایت
تو مگر دستِ خدا در قد و بالا داری ؟!


**********


هر گلی دارید یاران ، بر سرم اکنون زنید
ورنه بر خاکِ مزارم ، بوته های خار هست


**********


هرکجا کردم محبت ، غرقِ محنت شد دلم
یا من این حکمت ندانم ، یا محبت باب نیست !


**********


فدای صورتِ آن طُرفه مهوشی گردم
که در ضمیر و سیره ی او جز صفایِ باطن نیست


**********


گر صفایِ سینه خواهی ، از حسادت دور باش
شعله ی کاهی ، به خاکستر نشانَد باغ را


**********


می توان اشکِ ندامت را شفیعِ خویش کرد
قطره ای باران برویانَد گیاهِ خشک را


**********


در بساطِ بد زبانان ، بی زبانی پیشه ساز
کز میان پرده پوشان ، کس به شأنِ غنچه نیست










طبقه بندی: اشعار استاد جعفری،

تاریخ : دوشنبه 29 اردیبهشت 1393 | 06:53 ب.ظ | نویسنده : علیزاده | نظرات


(مدتی هست که با هر نفسی می شکنم)

 

شرح اندوه مرا سوختگان بنویسند

بغض را با غزلی ناب و روان بنویسند

بنویسند که با چشم تو جریان دارم

سال ها شعر مرا با هیجان بنویسند

 

مثل یک شهر شبی سخت فرو می ریزم

بگذارید که با پای خودم برخیزم

عشق تا هست ، غزل های تو هم پابرجاست

من همانم که از احساس غزل لبریزم

 

هرکه آمد به سرِ آینه ها سنگ انداخت

رویِ احساسِ ترَک خورده ی من چنگ انداخت

مدتی هست که با هر نفسی می شکنم

هرکه آمد به دلم دلهره از جنگ انداخت

 

سهم من از همه ی آینه ها دلتنگی ست

آب باشی نفَس ات خلسه ای از بی رنگی ست

کور بودن گرهِ کار مرا حل کرده ست

توی این شهر فقط رسم تو بی فرهنگی ست

 

گرچه ما مستحقِ این همه اندوه شدیم

طعم توفان نچشیدیم ولی کوه شدیم

بارها از همه خوردیم و فقط پیش شما

همنشین خلَفی با پسرِ نوح شدیم

 

بغض در حنجره افتاد و صدامان خوابید

کوچه در غربتِ اندوهِ خیابان خوابید

غزل افتاده به بن بست ، عطش می شکند

آب در شیبِ ترَک های بیابان خوابید

 

موج بر داشته ابیات غزل ، بر گردید

باید از ترسِ مکافاتِ عمل ، برگردید

بروید از جلو چشمِ نسیمانه ی شعر

وقت آن است که ای قوم جمل بر گردید

 

ساحل انگار مداوم تبِ توفان دارد

چه غزل های قشنگی سرِ عصیان دارد

کاش می شد که به آوازِ بنان دل بدهیم

اصلا این قم چرا دعویِ عرفان دارد ؟




طبقه بندی: چهار پاره ی زیبایی از استاد جابر ترمک،

تاریخ : یکشنبه 21 اردیبهشت 1393 | 11:46 ب.ظ | نویسنده : علیزاده | نظرات


عکس پایین ارسالی از خانم خاکسار


نعمتت بار خدایا زعدد بیرون است
شکر انعام تو هرگز نکند شکرگزار
سعدی



خوشا به حال آنانکه ،
می بخشند بی آنکه به یاد آوردند
و میگیرند بی آنکه فراموش کنند.



با می به کنار جوی می‌باید بود

وز غصه کناره‌جوی می‌باید بود

این مدت عمر ما چو گل ده روز است

خندان لب و تازه‌روی می‌باید بود


















عکس پایین ارسالی ازخانم خاکسار







نقش هستی











طبقه بندی: عکسهای زیبا از طبیعت،

تاریخ : سه شنبه 16 اردیبهشت 1393 | 04:22 ق.ظ | نویسنده : علیزاده | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.

تعداد کل صفحات : 10 :: ... 3 4 5 6 7 8 9 ...